دختر گوشه ی مقنعه ی خود را صاف کرد،کوله پشتی اش را جابجا کرد،به سمت ایستگاه تاکسی رفت.داخل اولین ماشین خطی مردی صندلی را عقب کشیده بود،سر را به پشتی تکیه داده و پاهایش را کنار فرمان گذاشته بود،خواب سبک ظهر یک روز گرم تابستانی را تجربه میکرد و مدام با دست چپ مگسی را که با سماجت کامل کنار گوشش وزوز میکرد،می پراند.با صدای ضربه به شیشه ی کنار راننده،گوشه ی چشمش را به زور باز کرد،دختری حدود بیست و سه چهار ساله،با چشمانی به سیاهی شب به او زل زده بود.کمی طول کشید تا بفهمد رویا میبیند یا واقعیت.از حالت خلسه که درآمد،خودش را با عجله جمع و جور کرد،شیشه را پایین
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: رادین محمودی
تاريخ: سه
شنبه
6 مهر
1395 ساعت: 21:43