دختر گوشه ی مقنعه ی خود را صاف کرد،کوله پشتی اش را جابجا کرد،به سمت ایستگاه تاکسی رفت.داخل اولین ماشین خطی مردی صندلی را عقب کشیده بود،سر را به پشتی تکیه داده و پاهایش را کنار فرمان گذاشته بود،خواب سبک ظهر یک روز گرم تابستانی را تجربه میکرد و مدام با دست چپ مگسی را که با سماجت کامل کنار گوشش وزوز میکرد،می پراند.با صدای ضربه به شیشه ی کنار راننده،گوشه ی چشمش را به زور باز کرد،دختری حدود بیست و سه چهار ساله،با چشمانی به سیاهی شب به او زل زده بود.کمی طول کشید تا بفهمد رویا میبیند یا واقعیت.از حالت خلسه که درآمد،خودش را با عجله جمع و جور کرد،شیشه را پایین کشید و با صدایی که از ته چاه می آمد گفت:کاری داشتید؟نوبت امیر آقاست،ماشین پشتی.
دختر مکثی کرد،گویی دنبال جملاتی مناسب میگشت،با احتیاط گفت:ببینید آقا،چطور بگم.ااااا،یه آقایی قبلا اینجا تو این خط کار میکردن،قد متوسط،موهای فر،یه چال روی چونه ش داشت،چی میگن بهش؟آها،چاه زنخدان!همیشه هم ته چشمش پر ازغم بود.سوار که میشدیم،هروقت از کنار بهشت سکینه میگذشت،یه شاخه گل دستش میگرفت،از مسافرا عذر خواهی میکرد،میرفت گل رو میذاشت سر یه قبر و برمیگشت.پی اون اومدم.چند ماهه هربار که میام نیست،خبری دارید ازش؟
مرد کمی فکر کرد و گفت:نکنه ابراهیم رو میگی؟اون که دیوونه بود،از اولشم معلوم بود یه چیزی ش میشه.یه روز با یکی از بچه ها دعواش شد،چیزی نگفته بود بنده خداها،فقط به یه دختر که پاش میلنگید خندیده بود،ابراهیمم زیادی حساس بود.قاطی کرد،اومد بزنه تو گوش راننده،نزد که،دلش نمیومد،زد تو صورت خودش،انقدر که خون اومد،بعد دیگه از فرداش پیداش نشد.مجنون بود.معلوم نیست الان کجاست،کس و کاری نداشت که.ماشینم بچه ها با چند تا تیکه طلا که معلوم نبود از کجا گیر آورده،خریدن و تو دادن قسطهاشم کمکش میکردن.حالا چی کارش داری آبجی؟طلب ملبی چیزی داری؟کاری کرده؟
دختر نگاهی به راننده کرد و حرفی نزد،کوله اش را صاف کرد و راه افتاد.مرد با چشمانش مسیر حرکت دختر را دنبال میکرد،هر از گاهی خم میشد،از روی زمین قاصدکی بر میداشت و داخل کیسه ای میگذاشت و به راهش ادامه میداد.کم کم از مسیر دیدش فاصله گرفت.مرد طاقت نیاورد،در ماشین را باز کرد،آهسته به دنبال دختر راه افتاد.هرچه نزدیک تر میشد حس میکرد هوا سردتر میشود،دختر به سمت بهشت سکینه به راه افتاد.مرد راننده محو تماشای راه رفتن دختر بود که متوجه شد پای راستش کوتاهتر از پای دیگر بود،میلنگید اما سعی میکرد کسی متوجه نشود.به قبرستان نزدیک شد،دختر به عقب برگشت،مرد خود را پشت درختی قایم کرد،دقایقی بعد آهسته نگاه کرد،اثری از دختر نبود،روی قبرها راه رفت،طبق عادت دوران کودکی شروع کرد به خواندن اسم های روی سنگ قبر،به قبر چهارم که رسید خشکش زد،یکی در میان نام مرده ها ابراهیم و قاصدک بود.آسمان ناگهان تاریک شد،بالای سر خود را نگاه کرد،ابری از قاصدک آسمان را فرا گرفته بود،صدای غرشی بلند شد،این وقت سال و باران؟به سمت خیابان دوید،ترسیده بود،پای راستش به گوشه ی سنگ قبری گیر کرد و روی زمین افتاد.چشمانش جایی را نمیدید،صدای تق تقی آمد.چشمها را آهسته باز کرد.دختری کنار شیشه ی سمت راننده ایستاده بود،با صدای بلند گفت:آقا نوبت شماست یا ماشین پشتی؟
سی و یکم شهریور نود و پنج
نرگس.ا
برچسب:
نویسنده: رادین محمودی